يك روز كارمند پستي كه به نامههايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي ميكرد، متوجه نامهاي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامهاي به خدا.
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:
بقيه در ادامه مطلب
ادامــه مـطـلـب
مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره. اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.
بقيه در ادامه مطلب
ادامــه مـطـلـب
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟
- سلامدختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده
بهش!
- نمیشه! –
چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون
بستن! ...
بقيه در ادامه مطلب
ادامــه مـطـلـب
بقيه در ادامه مطلب
ادامــه مـطـلـب
در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد.او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد
بقيه در ادامه مطلب
ادامــه مـطـلـب
برزو ارجمند 1354/1/7 مشهد
ساناز سماواتی 1350/1/8 تهران
سارا خویینی ها 1353/1/1
خشایار اعتمادی 1350/1/11 تهران
ژاله صامتی 1351/1/14 تهران
بقيه در ادامه مطلب
ادامــه مـطـلـب
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…
بقيه در ادامه مطلب
ادامــه مـطـلـب


